تبليغاتX
آرمان

و من اینک پر از خالی ام تکه گوشت بیهوده ای به گوشه خانه ای وجرات باورخویش را نیز ندارم ومنتظرم منتظر یک نگاه وان نگاه ملامت بارتوست . من پشت پنجره شب نشسته ام شب ودیو شب انکه بر این شهر حکومت میکند اه شب و انتظار  یک نگاه پر از ملامت  که تو را تکان دهد  از این دنیای مردگان به روشنایی زندگی رساند تو را میجویم عمریست که تورا جسته ام و اینک تکه گو شتی وپاره  استخوانی بر گوشه خانه  و ارزومند نگاه تو .نگاهی که تا عمق وجودم نفوذ میکند 0ارامش از من میگیرد بیتابم میکند دلم همچون مرغی درقفس میشود که خویش را بیتابانه بر در پنجره میکوبد و رویای ازادی لحظه ای ارامش نمیگذارد اری با تو ام  با توای تنها سرود زندگی  ای ازادی  ای واژه مقدس  خورشیدی شو و بر این شهر مرده بتاب و گرمایی بخش و این همه انجماد را بشکن فریادی  کن که عمریست که سکوت  را نیز به بند کشیده اند  اری تو را میجویم بیتاب توام نه تنها من  که این شهر تو را میجوید  منتظر توست منتظر یک عصیان  یک فریادبر سر این جهل  این بر سر استبداد  وبر این جمود  پس اینک به پا خیزیم  به پا خیزیم  عصیان  کنیم ازادی ای تنها سرود زندگی این قفس را بشکن . و ما را عمریست اسیر دیو شبیم  رهایی بخش 0                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:26  توسط دیوانه | 

خروشی فریادی ناله ای صدایی نیست حتی سکوت نیز مرده است انگار که خاک مرده بر این شهر پاشیده اند مردگان در کمین زنده گانند خفته گان در کمین بیداران در این شهر گورستان ها آباد و زندگی دیر زمانی است که مرده است حاکمان این شهر مرده خرسند از رعیت خویش جنبشی نیست و آنگاه که باشد مرده ای بر میخیزد و به آنی خاموشش میکند که نکند باورشان شود که مرده اند که نکند که باورشان شود  اسیر تاریکی اند.اسیر مرگند در این شهر مدتهای مدیدی است که نوری نتابیده است چشمهای مرده ی مردگان تحمل نور را ندارد آزارشان میدهد به یادشان میآورد روزگار روشنایی را در این شهر صدای شیطان بر مناره های تزویر نام خدا را میبرد خدایی که عالمان دین او مدتی است که او را کشته اند ومن نظاره گر بوده ام آنگاه که دستی از روی خورسندی و رضایت بر ریش خویش کشیده اند و هر روز بر بالای منبر های خویش ما را موعظه کردند که بر خدای مرده فاتحه بخوانیم آری آنان میدانستند که اینک شهر مرده ای پر از مرگ و جهل در اختیارشان است در این شهر همه چیز وارونه است ظلم به جای عدل استبداد به جای آزادی وبلاخره مرگ به جای زندگی حاکم است و عجب این که مرده گان همه ی شهر وارونه را وارونه میبینند آری دیگر خروشی نیست فریادی نیست . حتی سکوت نیز مرده است همه چیز منتظر اراده ی است نه منتظر اراده هاست که به پا خیزد و خط بطلان بر عدم بر سکوت . جهل. استبداد .ظلم کشد و فریادی شود برای رهایی ازاسارت تاریکی اینک بیایید به پا خیزیم که وقت تنگ است و باید کاری کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:55  توسط دیوانه | 
در تاریکی این  شب دراز تو را می جویم. آری آنگاه که به دنیا آمدم نیز. تورامیجستم  اولین گریه ام گریه شوقی بود برای رهایی اززندان زهدان مادرم ودرآن زمان فکر میکردم آزادی یعنی به دنیا آمدن و نمیدانستم پا به اسارت بزرگتری مینهم اسارت جهل نیرنگ استبداد و ... چه بد روزگاری است روزگار ماکه تو را باید از زبان جهل در عدالت حاکمان ظلم پیشه از زبان دروغ و استبداد  خود کامگان جست .آری  چه بد روزگاری است .که عاشقان تو در بندند و ستیز گران با تو فریاد زنندگان  تو... آزادی فریادی کن بر سراین شهر مرده بر سراین روزگار جهل و ما را رها کن از بند خویشتن از پیله هایی که برای خویش تنیده ایم به ما شجاعت آزاده بودن بیاموز که عمری است اسیرتاریکی این شب هستیم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:54  توسط دیوانه | 

چشمهایشان بیهوده مینگرد دنبال سکه اندوگوشهایشان باصدای جرینگ جرینگ سکه عمری است که اشناست  ودهنهاشان با دیدن ان به اب میافتد اری عمری است که دهنهایشان را با ان دوخته اند واگر ان نشد با زور واگر ان نشد با تزویر   خدایا این سرزمین را چگونه تاب اورم این درد را با که میتوان گفت ازدست که بنالم ازدست حاکم یا مردمش ازهردو امید به اصلاح کدامین داشته باشم جهل یا استبداد این مردگان خویش زنده پندار مرده پرست  وباز ماو این سوال همیشگی تاریخمان که چه باید کرد  ای کاش پاسخی بیابیم یا فریادی باشیم فرقی نمیکند تا دیر نشده است باید کاری کرد باگفتن با نوشتن با عمل  با فریاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:35  توسط دیوانه | 
و چه رنج بزرگی است زندگی درسرزمینی که در آن زبونان را بزرگ میدارند و سرنوشت جامعه ای رابه دست آنان میسپارند و بزرگان وصاحبان اندیشه را قلم شکسته و یا اسیر زندان میکنند ویا از دم تیغ میگذرانندو بزرگترین رنج این است که مردمان آن سرزمین این واقیعت تلخ را نمیدانند و اگر میدانند از روی مصلحت کتمان میکنند. گوش کنید این است احوالات سرزمین من گر چه میدانم شنوایان کم اند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:30  توسط دیوانه | 
و توای آزادی فریادی شو برروحهای به غل و زنجیر کشیده ی ما درلجن زار روزمرگی ها وبیدادو خود کامه گی ها و دمی تو ای مفهوم مقدس مارابه روشنایی هدایت کن که دیر زمانی است که اسیر دیوشب شده ایم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:24  توسط دیوانه | 
جاهلانند که پرورنده ی استبدادندو طالب آن و آنگاه که استبداد در سرزمینی حاکم شد جهل را عزیز میدارد و مردمان را جاهل میخواهد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:21  توسط دیوانه | 
در روزگار جهل شعور خود جرم است و درجمع زبونان بلندی روح و دلیری دل گناه نابخشودنی است.

(دکترشریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:18  توسط دیوانه | 
و آنگاه که تو دروغ میگویی حقیقت و صداقت درگوشه ای ا زشرم وحیا میمیرد!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:16  توسط دیوانه | 
کاش می شد فریادی شوی میان سکوت یک مرداب وزندگان مرده را از خواب لجنزارشان دمی بیدار کنی.یا به قول آن معلم سوتکی باشی برای بیداری خفتگان.وصدافسوس آرمانمان درسکوت مرداب می میرد وصدائی نیز به گوش نمی رسد چه رسد به فریاد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:16  توسط دیوانه |